سلام نی نی گلم امروز بعد از مدت ها تونستم بیام و به وبلاگت سر بزنم مامانو ببخش چون اینترنت ندارم. الان تو نه ماه هستم و قراره هفته بعد سه شنبه که میشه دوم آبان خانوم خانوما قدم رنجه فرمایند و تشریف بیارن بیرون. هفته بعد سه شنبه ان شا الله شما در بیمارستان بهمن چشمای خوشگلت رو به دنیا باز می کنی.الن بابایی رفته ساندویچ سفارش بده و من در کافی نت نشستم زیاد نمی تونم بنویسم چون بابایی کفرش در میاد.سیسمونیت هم آوردن خیلی خوشگله ان شا الله عکساشو برای دوستان میذارم ببینن من از جشن سیسمونیم خیلی راضی بودم بعدن میام به طور مفصل تعریف می کنم.دیگه باید برم قربونت بشم راستی امروز رفتم بیمارستان مهر سونوگرافی. دماغت خیلی ریز بود ولی وزن ت کم بود ٢کیلو  و٦٠٠گرم که این وزن خیلی کمه ولی رشدت کامل شده و به قول دکتر آماده خروجی.بازم می آم ازهمه دوستایی که با تمام بی معرفتی من میان و نظر برام میذارن تشکر می کنم.



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 / 7 / 1391 ] [ 7:56 بعد از ظهر ] [ مامان منتظر ] [ ]
خلاصه چند ماه

سلام نی نی گلم امروز مامانی بعد از چند ماه تازه تونسته بیاد خبر ا رو اعلام کنه چون مامان دسترسی به اینترنت نداره خبر اول اینکه دیگه نی نی ها دوقلو نیستن و یکیشون مرده و داخل شکم مامان به یه تیکه گوشت تبدیل شده که این موضوع ما رو خیلی ناراحت کرد ولی باز خدا رو شکر که تو سالمی خبر دوم اینکه تو یه دختره ناز هستی که مامانی اسم آِلین رو برات انتخاب کرده ولی بابایی عسل رو بیشتر دوست داره ولی همون آیلین میشه مامانی خیلی این مدت اذیت شد چون ماه قبل به خاطر عفونت بارداری و سنگ کلیه چند روز بیمارستان بستری بود که به خیر گذشت ولی خیلی درد کشیدم که همه فدای سر تو.دارم سیسمونیت رو آماده می کنیم سرویس چوبت رو از بی بی لند گرفتیم که 10 مرداد آمده است هر روز لباسات رو نگاه می کنم و قربون صدقت میرم وسایلات رو فیروزه ای گرفتیم که اسپرته و وسایل بهداشتی  رو صورتی که اگه اتاقت آماده شده عکساشو میذارم .مامانی دورت بگرده قراره برای خونه اینترنت بگیریم که اگه بشه هر روز وبلاگت رو چک می کنم.از خدا می خوام سلامت باشی به امید روزی که صدای خنده هات تو خونمون بپیچه.راستی تو این مدت ما باهم کربلا هم رفتیم که حیلی خوش گذشت. ان شا الله اولین سفر بعد از اومدنت مشهده که ما برنامه ریزی کردیم آذر ماه بریم.



[موضوع : ]
[ دوشنبه 2 / 5 / 1391 ] [ 2:31 بعد از ظهر ] [ مامان منتظر ] [ ]
آخرین سونو در سال 1390

ماچسلام نفسای مامانی.مامانی پنج شنبه رفت برای سونوی آخر در سال 90 البته با بابایی.وقتی نوبتم شد از دکتر اجازه گرفتم که بابایی هم بیاد داخل و نی نی هاشو ببینه.همش دلشوره داشتم که نکنه دوقلو بودن شما دروغ یا اشتباه بوده.اول دکتر گفت که رحمتون دو شاخه و تو هر شاخ یه جنین دیده میشه .که بابایی سریع پرسید آقای دکتر این دو شاخ بودن برای خانمم مشکل ایجاد نمی کنه و دکتر که خیلی ماه بود گفت امیدواریم مشکل ایجاد نکنه.بعد هم دکتر یه گشتی زد و گفت مشکل خاصی ندارید.بابایی که چشماشو دوخته بود به مانیتور سریع گفت آقای دکتر میشه قلبشون رو هم چک کنین.دکتر هم که انگار حال ما رو می فهمید رفت رو قلب نی نی ها و دونه دونه قلباشون رو چک کرد و ما صدای قلب نی نی 1 و 2 رو شنیدیم.وای که مامانی و بابایی نیش هاشون تا بناگوش باز شده بود.قربون اون صدای قلبتون برم که اینقدر تند می زد انگار شما هم هیجان زده شده بودید.بعد هم که تموم شد مامانی که خنده از رو لباش پاک نمی شد.اطمینان از سالم بودنتون برام یه دنیا ارزش داشت.اومدیم بیرون مامانی همش می خندید.بابایی گفت اینجوری نکن میگن دیوونه ست.اون روز مامانی حسابی شارژ بود شب هم خونه عمه زهرا دعوت داشتیم تولد امیر علی.عکس امیرعلی روی کیکش خیلی ناز شده بود.ان شاالله زیر سایه پدر و مادرش بزرگ بشه.آخر شب هم برگشتیم و فردا به خرید و خونه تکونی گذشت قاطی شدن این دو برام عذاب آور شده .بابایی خیلی کار میکنه و من بیشتر استراحت می کنم.بابایی کمی خرید کرد ولی مامان هنوز هیچ چیز نخریده.ناهار هم رفتیم بیرون و به اصرار بابایی پیتزا خوردیم.آخه از وقتی که شما اومدید تو دل مامان اون اشتهای بیکران مامان تموم شده و به هیچ چیزی علاقه نشون نمی دم.بابایی هر روز کارش شده نصیحت من که تو رو خدا به خودت برس تا جفت نی نی ها رشد کنن و خودت خالی نشی ولی همیشه برعکسه.اون موقع که می خواستم لاغر بشم نمی شد جلوی اشتهام و بگیرم الان که باید بخورم مامانی داره هر روز ضعیف تر میشه.زیر چشم مامانی گود شده و به قول بابا دارم میشم مثل روح از زردی صورت. با اینا همه بودن شما برام پر از ویتامین و کلسیم و.....سیمه.قربونتون برم هر کی می فهمه کلی ذوق می کنه و میگه خوش به حالت. می ترسیم چشممون کنن. بابایی هر روز برای مامان اسپند دود می کنه و میاره دور شکم مامانی می چرخونه میگه نی نی هامون چشم نخورن.مامانی شاید این آخرین نوشته من باشه تا بعد از تعطیلات نوروز.از خدا  می خوام سال جدید برای همه به خصوص دوستای عزیزی که یاد ما می کنن سالی پر از شادی و سلامتی باشه.خدایا هر کس که نی نی داره براش حفظ کن و هر کی که نداره براش تو سال جدید یه نی نی خوشگل آرزو می کنم.خدایا منم نی نی هامو به تو می سپارم .سفری که می خوام بریم شاید خطر داشته باشه ولی مجبوریم آخه عروسی عمه نی نی هاست.برای همه دوستام سال خوبی رو آرزو می کنم.سالی پر از شادی و سلامتی و دلخوشی.عید همگی مبارکماچماچماچ شکلک های محدثه



[موضوع : ]
[ شنبه 27 / 12 / 1390 ] [ 2:02 بعد از ظهر ] [ مامان منتظر ] [ ]
آخرای ساله

سلام. ببخشید شرمنده که این قدر بی وفا شدم. این چند روز مامانی خیلی کار داره ولی اصلا به کارهای شخصیم نرسیدم نه خونه تکونی نه خرید و ....هیچی فقط کار من شده بیام شرکت برم خونه.از خونمون بدم میاد خیلی کثیف نیست تابستون تمیزش کردم ولی می بینم همه خونه تکونی کردن از خونمون بدم میاد بابایی قول داده جمعه شروع می کنیم همه کارامو میکنه.از مشهد بگم که روز اول به زیارت گذشت وقتی وارد حرم می شدم دیگه دلم نمی خواست برگردم.روز اول انرژی زیادی داشتم بودن پوریا(جگر خاله)برام خیلی شیرین بود.ما سه تا سوئیت جدا گرفتیم که همه راحت باشن ولی صبحانه با هم بودیم البته مثل همیشه خونه آقاجون اینا.ناهار و شام هم بیرون.مامانی روز دوم یکم دل درد داشت که شبش حسابی کوفت مامان شدو این دل درد تا آخر سفر با مامان بود.الان که می نوسم میگم ای کاش همش می موندم تو حرم.وقتی نماز تو فضای حیاط امام رضا می خوندیم یه حال عجیبی داشت شبا که دیگه نگو روز جمعه هم که روز آخر بود دعای ندبه خیلی با صفا بود(البته مامانی آخراش نشسته چرت می زد)ان شا الله قسمت همه بشه بابایی همش می گفت دفعه بعد با دوقلوها میایم حسابی هم برای شما دعا کرد که سالم باشید.مامانی خیلی دلش می خواست از غذای امام رضا بخوره آخه اونجا یه آشپزخونه داره که کارتهاشو بین هتل ها پخش می کنن و به کسایی که کمک می کنن از اون کارتها بهشون میدن مامانی یه بار بچه بود خورده بود وای که چه خوشمزه بود.وقتی تو حرم بوی غذاش میومد مامانی دیگه دست و پاش تکون می خورد ولی قسمتم نشد.در کل همه چی عالی بود .این چند روز هم درگیر کارهای شرکت هستم. امروز هم دوباره می خوام برم سونو و ببینم نی نی هام در چه حالن.در ضمن امروز جمعه آخر سال هست  اکثر دایی هم و فامیل میان سر خاک مامانم مامان عزیزم به خاطر نبودنت بوی عید تو خونه ما خیلی وقته نمی پیچه.با خودت بوی زندگی رو بردی.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 25 / 12 / 1390 ] [ 11:23 قبل از ظهر ] [ مامان منتظر ] [ ]
بازگشت

سلام نی نی های خوشگلم. مامانی چند روز  هست که از مشهد برگشته ولی اینقدر کار داره که وقت اینکه بیام به دوست جونام سر بزنم و ندارم .آخه آخر سال هست و مامانی هم به خاطر بارداری ساعت 2 میره خونه واسه همین وقتم خیلی کمه.مشهد خیلی خوب بود ولی مامانی همش مریض بود و دل درد و معده درد داشت.ولی حسابی شما رو به ضریح امام رضا چسبوندم و حسابی ازش سلامتی شما رو خواستم. واسه همه مامانای منتظر خیلی دعا کردم وقتی واسه اونا دعا می کردم یاد خودم افتادم که چقدر قبل از شماافسرده بودم حسابی براشون گریه کردم امام رضا رو قسم دادم که هیچ کس رو منتظر نذاره.حالا بعدا میام از سفر براتون میگم.مامانی باید بره چون امشب چهارشنبه سوری و خیابونا وحشتناک.منم نگران شما هستم.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 23 / 12 / 1390 ] [ 2:05 بعد از ظهر ] [ مامان منتظر ] [ ]
اولین سفر با نی نی ها

سلام نی نیهای ناز من.مامانی امروز با شما دوتا که سر هم قد یه دو تا گردو هم نیستید می خواد بره مشهد پابوس امام رضا.با اون که دکتر گفته فقط استراحت ولی مامانی از قبل این برنا مه ریزی رو کرده بودند و حالا جای خوشحالی هست که شما هم خدا به مامان داده تا ببره و بیمه امام رضاتون کنه.من و بابایی نذر داریم هر سال بریم ولی گذاشتیم تو اسفند که خلوت تر باشه.همش دعا می کردم قبل از رفتن به مشهد خدا بهم بچه بده که میرم اونجا نی نی هم تو دلم باشه.حالا خداجون دو تا نی نی بهم داده و من می خوام باهاشون برم به پابوس امام رضا.قربونش برم دست هیچ کس رو خالی بر نمی گردونه منم ازش فقط سلامتی بچه هامو می خوام.امروز ساعت 3 بلیط قطار داریم و من الان که ساعت5/1  هنوز تو شرکتم .ساعت دو جیم می زنم و میرم راه آهن بابایی و آقاجون و مادری و خاله و شوهرخاله هم از اون طرف میآن راه آهن.همه بهم میگن نرو خطر داره ولی من هم از رفتنش می ترسم هم از نرفتنش.از رفتنش می ترسم به خاطر اینکه قطاره و تکون تکون.هم از نرفتنش .به خاطر اینکه دلم می گه اینجوری امام رضا رو دست کم می گیری اونی که تو رو طلبیده خودش نگهدار نی نی هاته.منم به این عشق و امید که امام رضا رو دارم میرم خودش پشیمونم نمی کنه.واسه همه مامانای منتظر که می دونم چی می کشن دعا می کنم واسه نسترن.نرگسی و.....همتون یادم هستید.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 16 / 12 / 1390 ] [ 1:52 بعد از ظهر ] [ مامان منتظر ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد